خاطره ای از شهیدمصطفی ردانی پور
08 تیر 1392 توسط غلامی
گفتم با فرماندتون کار دارم/
گفت الان ساعت یازده است ملاقاتی قبول نمی کنه...
رفتم پشت در اتاقش در زدم/ گفت: کیه؟/ گفتم: مصطفی منم/گفت:
بیا تو./ سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ خیس اشک.
رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم چی شده مصطفی؟
خبری شده؟… بیشتر »