ماه اسفند شاید به دلیل آنکه هر سال به استقبال بهار می رود از بوی خوش و طراوتی خاص برخوردار است، اما این ماه در
تاریخ رشادت های ملت آزاده و قهرمان ایران از جهاتی دیگر نیز رایحه ای خوش را به مشام می رساند.
روزهای آسمانی شدن برخی از اسطوره های حماسه و ایثار این آب و خاک که شاید تاریخ به ندرت بتواند مانندشان را به یاد
آورد، در این ماه به وقوع پیوسته و عطر بهشتی شدنشان تا دنیا دنیاست مشام جان هر آزاده عاشقی را نوازش خواهد کرد.
سالروز شهادت حسین خرازی، مهدی باکری، حاج ابراهیم همت و… و سالگرد عملیات های غرور آفرینی چون خیبر، کربلای
7، بدر، ظفر7، بیت المقدس 3، والفجر 10 و… که همگی در این ماه اتفاق افتاده، شاهدی بر این مدعاست.
دامنه کوشش و همتِ ابراهیم در روزهداری و به جای آوردن نماز و سایر فرایض دینی، تا بدانجا رسید که پیش از ورود به
دبیرستان لقب «روحانی خانه» را به او دادند.
2
در میدان بزرگ «شهررضا» مجسمه بزرگی از شاه قرار داشت. ابراهیم و چند نفر از دوستانش نقشه کشیده بودند که در یک
فرصت مناسب، مجسمه را پایین بکشند.
ظهر روز تاسوعا، ابراهیم ناهارش را که خورد، به طرف میدان به راه افتاد. دوستانش را جمع کرد وگفت: «باید همین الآن
مجسمه شاه را پایین بکشیم!»
یکی از بچهها رفت و با یک دستگاه ماشین سنگین برگشت. ابراهیم با سرعت از پایه مجسمه بالا رفت و طناب بلند و
محکمی را دور گردن مجسمه پیچید. سر دیگر طناب به ماشین وصل شد و بعد ماشین حرکت کرد و ناگهان مجسمه تکان
خورد, از جا کنده شد و با صدای مهیبی روی زمین افتاد و تکه تکه شد.

3
ابراهیم و چند نفر دیگر ازسربازهای آشپزخانه پادگان تصمیم میگیرند برای سربازهایی که میخواهند روزه بگیرند،سحریآماده
کنند. درآن زمان تیمسار «ناجی» که بعدها فرماندار نظامی اصفهان نیز شد، فرمانده پادگان بود. به همه سربازها خبر داده
شد که: «هرکس میخواهد روزه بگیرد، برایش سحری و افطاری آماده میکنیم. »
عده زیادی از سربازها با شنیدن این خبر خوشحال شدند و با شروع ماه مبارک رمضان روزه گرفتند. چندی نگذشت که خبر
روزهداری سربازان به گوش ناجی رسید. او به پادگان رفت و پس از تحقیق و بررسی، دستور داد که همت را بازداشت کنند. بعد تمام سربازها را درمحوطه اردوگاه بهخط کرد و دستورداد تا به همه آب بدهند و تهدید کرد: «اگر کسی آب نخورد، عاقبت شومی درانتظارش است.»
ابراهیم از این ماجرا خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت از ناجی انتقام سختی بگیرد . بنابراین وقتی از بازداشتگاه آزاد شد، نقشهای کشید وآن را با دیگر سربازها در میان گذاشت. همه حاضر شدند که در اجرای نقشه به اوکمک کنند. یک شب که قرار بود ناجی برای سرکشی به آشپزخانه برود، کف آشپزخانه را شستند و مقداری روغن روی آن ریخته شد.
وقتی ناجی در آشپزخانه به ظاهر تمیز و مرتب قدم گذاشت، در همان لحظه ورود پایش لغزید و کف آشپزخانه ولو شد. ضربه
آن قدرسنگین بود که ناجی تا مدتها نتوانست به پادگان بیاید و این فرصت خوبی بود تا محمد ابراهیم و دوستانش دوباره برنامه افطاری وسحری را اجرا کنند و سربازها با خیال راحت روزه بگیرند.
4
هر وقت در خانواده حرف ازدواج پیش میآمد، میگفت: «من یکی را میخواهم که تا قدس هم بتواند دنبالم بیاید.»
ما میخندیدیم که: «پس تو همسر نمی خواهی، همسفر می خواهی!»
میگفت: «نه همسر، نه همسفر؛ من همسنگر می خواهم!»
5
پس از اولین دیدارش با امام راحل، حال خوبی پیدا کرده بود. تا مدتها از یادآوری این دیدار سرمست میشد. همانروز وقتی
از نزد امام برگشت، به شدت منقلب بود. پرسیدم: «مگر چه اتفاقی افتاده؟»
گفت: «امام دست خود را بر سرم کشید. »
بعد نفسی گرفت و گفت: «لحظه خیلی شیرینی بود؛ تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد. »
6
برای عملیات ما را نبردند. گفتند: «تازه از آموزش آمدهاید. باشید برای عملیات بعدی!»
یک نفر آمد به خطمان کرد و برد مهمات بار بزنیم. خودش هم آستین بالا زد آمد کمکمان. آن شب سه کانتینر مهمات بار زدیم.
در تمام این مدت خیلی تلاش کردیم بفهمیم این طرف کیست که به ما گیر داده و از ما اینقدر کار میکشد. یکی دو باری هم
بچهها باهاش درگیر شدند که: «تو با اجازه چه کسی ما را آوردهای ازمان کار میکشی؟» جواب نمیداد.
این گذشت تا اینکه گردان ما هم عملیاتی شد. رفتیم مقر یگان. مراسم نوحه خوانی بود و معاون تیپ می خواست سخنرانی
کند. کسی که به عنوان معاون تیپ رفت پشت تریبون، همان کسی بود که یک صبح تا شب با ما مهمات بار زد؛ او حاج همت
بود.