روز اعزام
29 آذر 1391 توسط غلامی
مرحوم پدرم اسرار داشت كه فرزندانش پس از رسيدن به سن تكليف و كسب حداقل توانايي لازم براي حمل اسلحه به
جبهه اعزام شوند و در دفاع از كشور عزيزمان مشاركت جويند . درحاليكه دو فرزند اول خانواده يعني محمد و محمود
همزمان در جبهه بودند پدرم در فكر اعزام فرزند سوم خانواده يعني احمد بود كه تازه به سن بلوغ رسيده بود و جديداً
سياهي اندكي پشت لبانش ديده مي شد با هماهنگي پدر منتظر فرا رسيدن روز اعزام بود و خود را براي اعزام آماده
مي كرد
سرانجام روز اعزام فرا رسيد احمد لباس بسيجي را به تن كرده و آماده خداحافظي شد ، مادر كه اطلاعي از موضوع
نداشت با ديدن اين صحنه به شدت شوكه و معترض پدر شد و مي گفت از خانواده ما دو نفر در جبهه حضور دارند و آيا
اين كافي نيست !؟
پدر سعي ميكرد مادر را آرام نمايد و با توضيحات خود او را راضي نمايد ولي مادر پاي خود را در يك كفش كرده بود و مي
گفت به هيچ عنوان نمي گذارم احمد به جبهه برود مگر اينكه ابتدا محمد و محمود از جبهه بازگردند در آن صورت احمد
برود . ضمن اينكه احمد هنوز سني ندارد كه به جبهه اعزام شود . پدر كه اصرار مادر در عدم عزيمت احمد به جبهه را ديد
او را به سمت درب منزل هدايت كرد و گفت باشد احمد را نمي فرستم ، شما درب منزل كنار زنان همسايه بنشين تا
ببينم چه مي شود ؟!
مادر به خيال اينكه موفق شده است با خيال راحت در درب منزل با زنان همسايه مشغول صحبت شد . خانه ما دو طبقه
بود پدر بعد از اينكه مطمئن شد مادر با زنان همسايه مشغول صحبت شده و به داخل منزل نمي آيد احمد را به طبقه
دوم برد ، لباسهايش را مرتب نمود و از پشت بام خانه با همساية پشتيمان هماهنگ نمود و او را از طريق پشتبام و خانه
همسايه پشتي به محل اعزام روانه كرد و بدين شكل سه نفر از فرزندان خود را با افتخار همزمان به جبهه فرستاد .
بيچاره مادر پس از ساعتي به درون خانه آمد و متوجه موضوع شد و مقداري بيتابي و گريه نمود و در نهايت با صحبتهاي
آرامش بخش پدر با موضوع كنار آمد .
شهيد درويش عالي دريكوندي ( ديانت )