خاطره ایی از شهیدحسین خرازی
آخرین بار تو مدینه همدیگر را دیدیم. رفته بودیم بقیع. نشسته بود تکیه داده بود به دیوار.گفتم «چى شده حاجى؟
گرفته اى؟»گفت «دلم مونده پیش بچه ها.»گفتم «بچه هاى لشکر؟» نشنید. گفت «ببین! خدا کنه دیگه برنگردم. زندگى
خیلى برام سخت شده. خیلى از بچه هایى که من فرمانده شون بودم رفته اند; على قوچانى، رضا حبیب اللهى، مصطفى.
یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه ها شهید مى شن، من مى مونم.» بغضش ترکید. سرش را گذاشت روى زانوهاش.هیچ
وقت این طورى حرف نمى زد.
تعریف مى کرد و مى خندید «یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار مى کشید، اون جا سیگار کشیدن ممنوعه. نگه داشتم
بهش گفتم یه دقیقه بیا این جا. گفت به تو چه. مى خوام بکشم. تو که کوچیکى، خود خرازى رو هم بیارى باز مى کشم. گفتم
مى کشى؟ گفت آره. هیچ کارى هم نمى تونى بکنى.»
مى گفت «دلم نیومد بگم من خرازى ام. رفتم یه دور زدم برگشتم. نمى دونم چه طور شد. این دفعه تا منو دید فرار کرد. حتا
کفش هاش از پاش دراومد، برنگشت برشون داره.»