خاطره ایی از شهید علی رمضانی
در شهرستان یك دفعه سازمان منافقین 2 دانش آموز را به پایگاه ما فرستاده بودندتا از كم و
كیف كار ما مطلع شوند. بعد از گذشت دو،سه هفته از این جریان با یكی از آنها حسابی رفیق
شدم.یك روز كه با دوچرخه او به پایگاه می رفتیم از من پرسید:شما چرا به بسیج می
روید؟گفتم:برای اینكه یك چیزی یاد بگیریم.او آنجا به من گفت:من از طرف سازمان مجاهدین آمده
ام ولی الان می بینم آنچه آنها می گفتند با آنچه شما انجام می دهید كاملا مغایرت دارد. او از من
پرسید:حالا من چكار كنم ؟ اگر به سمت آنها برنگردم آنها می آیند دنبالم و مرا كتك می زنند. من گفتم: تو بیا و این مطلب را
به آقای رمضانی بگو.وقتی این مطلب را به آقای رمضانی منعكس كرد،ایشان گفت: اگر آن چیزیكه آنها می گویند صحت دارد
برو به آنها بگو ولی اگر صحت ندارد ارتباطت را با آنها قطع كن . طوری شد كه آن فرد به جای اینكه نیروی اطلاعاتی منافقین
باشد نیروی اطلاعاتی ما شد و این برخورد آقای رمضانی موجب شد كه آن دانش آموز به جبهه بیاید و به فیض عظمای شهادت
نائل شود.
· زمانی كه قرار شد از ایلام به جنوب برویم،محل قرارگاه كاظمین را برای خودمان در نظر گرفتیم. اولین اقدام آقای
رمضانی بر پا كردن مسجد بود. ایشان آنجا به بچه ها گفت:آیا شما می دانید چرا شما را به این سرزمین سبز آورده ایم؟چون
اینجا جان می دهد برای نماز شب خواندن.
شهید علی رمضانی (نشسته سوم از راست)