امروز
28 شهریور 1391 توسط غلامی
بانو! چمدان خستگیهایم را بگیر و زمین بگذار؛ میخواهم برای دیدنت قد راست كنم.
كبوترها دور گنبد و گلدستههایت میگردند و من سرسپرده شالها و چراغهای سبز بالای ضریحم.
حرم؛ نقطه تلاقی همه دردها و درمانها.
حرم؛ دری كه رو به بهشت باز میشود.
حرم؛ آشیانه كبوترها و یاكریمهای غریب.
وقتی با توام، حالم خوب است؛ حتی غروبهای دلتنگ و نفسگیر.
چراغهای گنبد و گلدستهها، قطب نمای قماند و همه كوره راههای تاریك،به روشنای حرم میرسند.
مهمان توام بانو؛ آب و گلابی را كه به من تعارف میكنی، به هیچ ثروتی نمیدهم.
گلدستههایت دعا میكنند برای همسایههایی كه محتاج اجابتاند.